نامه ای که می خونید نامه ی یکی از دوستانم هست که البته یه جورایی برای خودش
نوشته:
در رهگذر عشق
بنام دوست...
برای آخرین بار و برای همیشه گفته بودم که عشق رو می ذارم کنار با اونهمه لذت
و غمی که از عشق کشیده بودم ولی نمی دونستم دارم از چه چیز مقدسی
بد گویی می کنم . انسان هرچه از یک چیز تجربه داشته باشه ولی بازهم
در اون مورد از خود ضعف و بی توجهی نشون می ده .
من همون کسی هستم که دو هفته پیش از عشق بد گویی می کردم
و دوست عاشق خودم رو ملامت می کردم و می گفتم :
" او نمی دونه ..... هنوز بچه س"
ولی حالا خودم یه لحظه احساس کردم دلم می خواد از جا کنده بشه
و به دنیای دیگری که نه به دنیای معبود خودم بره . در یه لحظه هر آنچه روبروم بود
او دیدم و هر آنچه که می توانستم به آن بیندیشم او شد. انگار تمام وجودم
در دلم خلاصه شد و جمله به پرستش معبود برانگیخته شد و در همه جای دنیا
پراکنده شد تا هر کجا اثری از معبود من یافت در آنجا برای گرفتن شفاعت دخیل بیفتد
و به پرستش معبود مشغول شود .
چشم هایم به دنبال نقطه نقطه عکس ....
خاطراتم به آن جنگل زیبا ....
دستم به دنبال عکس و خیالاتم با تمام وجود خود به دنبال جان بخشیدن به آن عکس
و به حرکت درآوردن معبود من
بودند و خود نیز که در این خودها پراکنده و خلاصه شده بودم دست و پا می زدم
تا شاید خیال خود را
نشان دهم و در خیالات خود سایه روشنی از معبود خویش بسازم .........
ادامه دارد...
" حسن "