سلام...
این داستان، یک داستان نمادین عاشقانه س. تمام احساسات مرموز عاشقانه و راه سخت عاشقی در اون نهفته س. قشنگه... خیلی قشنگ!!! و با تمام داستانهای عاشقانه ای که خوندی فرق داره ....در واقع قسمتی از کتاب داستانی شاهدخت سرزمین ابدیته که توسط آرش حجازی( یکی از نویسنده های برتر ایرانی در زمینه ی رمان نویسی که واقعا می تونم بگم منو عاشق این کتاب کرد ) نوشته شده. به دلیل اینکه از این داستان خوشم اومد به صورت قسمت بندی شده سعی می کنم این داستان رو براتون بنویسم...امیدوارم وقت خوندنشو داشته باشید .... ولی اگه از من می پرسید باید بگم حتما بخونید چون خیلی زیباست .....
داستان این طوری شروع می شه:
یکی بود یکی نبود . در سرزمین آریاییان زن و شوهری زندگی می کردند که همه چیز داشتند جز فرزند.
شب و روز دعا می کردند که خدا فرزندی به آنها بدهد. مرد... پهلوانی بود که پس از سال ها جلال و جنگ حالا که گرد پیری بر ریش انبوهش نشسته بود فرزندی نداشت که بر زانو بنشاند و رازهای زندگی را برایش بگوید . زن هم هر روز که شوهرش بیرون می رفت شمعی روشن می کرد و عروسکی را بغل می گرفت و می گریست.
تا این که یک شب برفی سرد زمستانی هوا که تاریک شد سرنوشت آن ها هم ورق خورد . زن و مرد کم کم آماده ی خواب می شدند که در زدند. مرد صدا زد: "کیست که این وقت شب در می کوبد؟"
صدای غریبه ای پاسخ داد: " مسافرم . از دیار دور می آیم و شب سر پناهی ندارم . شبی مهمانم کنید."
مرد در را گشود. چشمش به پیرمردی غریبه با ریش سفید و چشم های مهربان و روشن افتاد. کوله ی کهنه ای به دوش داشت و عصای بلندی به دست. لبخند زد و گفت:" مهمان حبیب خداست."
پیرمرد لبخند زد و گفت :" ممنونم . خدا به شما برکت دهد."
وارد خانه شد . از دالان خانه گذشت و به اتاق رفت. اطراف را نگاه کرد و پرسید :"شرمنده ام کردید. مگر فرزندی نداشتید تا در را باز کند؟"
زن آه کشید. مرد با اندوه گفت:" نه پدر جان . بچه نداریم."
پیرمرد نشست و گفت :" صبر و امید بزرگترین هدیه ی خداست."
زن برخاست تا از مهمان پذیرایی کند و شامی بیاورد. از اتاق که بیرون رفت مرد گفت: "پدر جان....از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان. سالهاست دعا می کنیم که خدا بچه ای به ما بدهد. اما از لذت فرزند محرومیم. دیگر نمی دانم چه بکنم. زنم روز و شب گریه می کند و غصه دار است. می ترسم اگر همین طور پیش برود بلایی سرش بیاید..."
پیرمرد جواب نداد. همان طور که اطراف را نگاه می کرد چشمش در گوشه ای به کتاب بزرگ قصه ها افتاد. لبخندی زد و کتاب را برداشت و ورق زد. مرد گفت:" پدر جان ! این کتاب تنها دلخوشی ماست."
پیرمرد نگاهی به مرد انداخت و گفت:" قصه...شیرینی زندگیست. بگو زنت بیاید تا قصه هایی برایتان بگویم که به گوش هیچ کس نرسیده."
مرد با خوشحالی گفت:" شما قصه می دانید؟"
پیرمرد گفت:" من قصه گوی مسافرم..."
پیرمرد آن شب تا صبح قصه گفت. آفتاب که بالا آمد پیرمرد گفت:" این شب سرد هم تمام شد. از مهمان نوازیتان ممنونم . باید بروم."
اصرار کردند مدتی پیش آنها بماند. اما پیرمرد گفت:" عزیزانم... پیرم و راه درازی در پیش دارم... خوشبخت باشید .. هرشب سردی تمام می شود و شادی و گرما همیشه در پیش است. شاد باشید..."
بعد کوله اش را برداشت و راه افتاد. مرد تا بیرون شهر بدرقه اش کرد. وقت جدا شدن پیرمرد دستش را بر شانه ی او گذاشت و گفت:" اگر بنا باشد بچه ای داشته باشی می خواهی چطور باشد؟"
مرد گفت:" آزاده باشد. نفرت در دلش راه نداشته باشد. عشق بورزد و به طرف جهانی بالاتر از فکر امروز آدم ها حرکت کند."
پیرمرد از کوله اش نصفه ی سیبی بیرون آورد و به او داد:" شب این نصفه سیب را با زنت بخور... ۹ ماه و ۹ روز دیگر خدا پسری به شما می دهد. اما تا نیامده ام نامی بر او نگذارید."
مرد به نیمه ی سیب خیره شد. سرخی و سبزی و سپیدی در هم آمیخته بود و آمیزه ای از رمز و راز و ابهام می آفرید. هرگز چنین سیبی ندیده بود. نمی توانست باور کند که این نیمه ی سیب بتواند آرزوی دیرینه شان را تحقق بخشد. سرش را بلند کرد تا از پیرمرد بپرسد. اما ... پیرمرد رفته بود....
نه ماه و نه روز بعد پسر زیبایی به دنیا آمد. چشم های قشنگش به دل همه شادی می آورد. گریه اش به نومیدان امید می بخشید و اگر هیچ کدام از این زیبایی ها هم نبود آمدنش دل غمگین زن و مرد را شاد کرد.
پهلوان جشن گرفت. هر کس می خواست می توانست به جشن بیاید. مردم دسته دسته می آمدند. تولد کودک را تبریک می گفتند . می خوردند و می نوشیدند و موقع رفتن هدیه ای می گرفتند. بعد از جشن همه ی خویشان و دوستان جمع شدند تا نامی برای پسر نوزاد انتخاب کنند. اما مرد گفت منتظر دوستی است و تا او نیاید نامی بر پسرش نمی گذارد.
سی و نه روز گذشت...
خبری از پیرمرد درویش نشد. زن و شوهر کم کم نگران می شدند که مبادا مرده باشد. اما غروب روز چهلم مثل بار قبل ... شب در خانه شان به صدا در آمد.
مرد با خوشحالی و احترام در خانه را باز کرد. پیرمرد گفت:" چرا می ترسیدید نیایم؟ مگر به قول اولم وفا نکردم؟"
مرد گفت:" در قول شما تردید نداشتیم. می ترسیدیم داس قاطع الطریق راهتان را بریده باشد."
پیرمرد خندید و داخل شد. زن که کودک شیرخوار را در آغوش گرفته بود با دیدن پیرمرد از جا برخاست و سلام کرد. پیرمرد جلو رفت و کودک را از زن گرفت و مدتی به او خیره شد. سرانجام لبخند مهربانی بر لبش نشست. کودک را بوسید و گفت:" نامش پوریاست. فرزند سرزمین آریاییان!"
بعد دوباره ساکت شد و به چشم های کودک نگاه کرد که با کنجکاوی به او دوخته شده بود. با صدای بلند گفت:" پوریا فرزند سرزمین آریاییان زندگی پر فراز و نشیبی در پیش داری.... پر از آرزوهای بلند... پر از پروازهای بلند و سقوط های ژرف. بر حذر باش از آرزوهای ناممکن... چرا که در سرنوشت تو نکته ی شومی سرشته... مقدر است هر آینه آرزویی داشته باشی و از رسیدن به آن نومید شوی پیش از دمیدن سپیده بمیری. بر حذر باش از آرزوهای ناممکن! و بر حذر باش از نومیدی! "
سپس دست در گردنش کرد و گردن آویزی بیرون آورد و به گردن نوزاد انداخت. نگین زمردی بود با طرح های عجیبی بر رویش. بعد رو به زن و مرد کرد و گفت:" بر حذر باشید از آرزوهای ناممکن."
عصایش را برداشت و از در بیرون رفت. مرد دنبالش دوید. اما پیرمرد ناپدید شده بود. شب در سکوت و نگرانی گذشت. پدر و مادر با صدها پرسش بی پاسخ به هم و به کودک نگاه می کردند. مگر می توانستند جلوی آرزوهای پسرشان را بگیرند و مگر می شد آرزو نداشت؟ این چه سرنوشت شومی بود؟ مرد در فکر فرو رفته بود و زن هق هق می کرد.
بانگ خروس ها برخاست. با تابش نخستین پرتو روز به داخل خانه مرد آهی کشید و گفت:" جلوی امر خدا که نمی شود ایستاد. در هر ماجرایی حکمتی است. شاید این سرنوشت از آن نیمه سیب باشد. هرچه هست پسرمان ... همان که سالها آرزویش را داشتیم آمده و این طور آرام و راحت در گهواره اش خوابیده. از دست ما کاری بر نمی آید جز این که هرچه داریم به او بدهیم و از هیچ چیز برایش دریغ نکنیم تا همه ی آرزوهایش را برآوریم. سهم ما در این قصه همین است!"
اما نمی دانستند که هر آرزو آرزوی دیگری در پی دارد.
پوریا هر روز بزرگتر می شد. هرچه می خواست در دم مهیا می کردند. چیزی کم نداشت. کافی بود چیزی بخواهد تا پدر و مادرش در یک چشم بر هم زدن برایش آماده کنند. حتی گاهی پیش از این که چیزی را بخواهد آن را برایش فراهم می کردند. پسرک دیگر کمتر آرزو می کرد.
مدتی بعد آرزوی پهلوانی کرد. پدرش او را به بزرگترین پهلوانان سپرد و از آنان خواست تمام فنون و مهارت ها و آداب پهلوانی را به او بیاموزند. کودک با آداب پهلوانی پرورش یافت و در چهارده سالگی... پهلوانی بی حریف شد. سوار اسب به شکار می رفت و در جنگ های بزرگ برای مردمش می جنگید و خیلی زود به دایره ی پهلوانان بزرگ آن دیار پذیرفته شدو به شهسواران سرزمینش پیوست. در سوارکاری و پیکان افکنی و شمشیر زنی و کشتی رقیب نداشت. مثل باد می دوید و مثل ماهی شنا می کرد. با اسب سیاهش از روی دره ها می پرید و تند تر از هر سوارکاری به مقصودش می رسید. در شکار و جنگ و مردم داری یکتا بود.
اما پهلوانی برای خاموش کردن بلندپروازی این جوان برگزیده کافی نبود. وقتی در پهلوانی به اوج رسید آرزوی دانش کرد. پدرش او را به دانشمندان فرزانه سپرد و از آنها خواست تمام دانشهای زمان را به او بیاموزند. پسرک با هوش سرشارش به سرعت می آموخت و چند سال بعد دانشمندان و فرزانگان آن دیار دیگر نتوانستند چیزی به او بیاموزند.
بعد به هنر رو کرد و در موسیقی به استادی رسید. کافی بود انگشت هایش را بر چنگ طلایی و زیبایش بلغزاند تا دل ها بلرزند و اشک شوق در چشم ها بنشیند.
سرانجام توانست با پهلوانی و دانش و هنر و آرزوهای بلندش به آرزوی نام آوری نیز برسد و آوازه ی پهلوانی و فرزانگی او در سراسر آن دیار پیچید. نخستین راایزن پادشاه شد. سرکرده ی پهلوانان سرزمین شد. در حلقه ی دانشمندان بالا نشست . در میان هنرمندان استاد بود اما هیچ کدام از این ها نتوانست به آرزوها و بلند پروازی او پایان بدهد.
«پایان قسمت اول»
در قسمت بعد : پوریا به دنبال بلند پروازی های خود آرزوی پادشاهی می کند . او در این راه با پیرمردی آشنا می شود پیرمرد عکسی را به او نشان می دهد . عکس یک چهره ی زیبا از یک زن . پوریا عاشق می شود . و راهی را در پیش می گیرد که برگشتی در آن نیست......