مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شب تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا می کاود
خوب می دانم که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده ی زشت و کریهی شده ام
بچه هایم از من می ترسند
آشنایانم نیز...
...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!
شعر از : "بهرام ..."