تبليغاتX
عاشقانه ها - نامه ای برای دوست...!!!! ( نامه ی شماره 2)
سه شنبه 30 آبان1385 | نامه های عاشقانه
نامه ای برای دوست...!!!! ( نامه ی شماره 2)
 

یک بار برای اولین بار از ته وجودم احساس کردم در حال متلاشی شدن هستم

به قدری فشار زیاد بود که می خواست ابتدا مرا خرد کند

ولی ... ولی نمی دانم من از چه ساخته شده ام که زیر این همه فشار تاب آوردم

و باز هم توانستم که خود را بیرون بکشم

تا کی باید تاوان کارهایی را که نکردم بدهم؟

به خدا من هم یک انسانم و شاید توانم از انسان های معمولی نیز کمتر باشد

ولی به خدا اگر کسی بیشتر از من هم توان داشت

زیر این همه فشار تاب نمی آورد

در یک آن.. تمام چیزهای جلوی چشمم و چیز هایی که قبلا و شاید بعدا جلوی چشمم بودند

یا خواهند بود روی هم قرار گرفتند و

همه از بین رفتند  

به تنها چیزی که فکر می کردم یک راه چاره بود

ولی به هر طرف می رفتم آن راه حل خودش تبدیل به مشکلی می شد

در یک لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم

و بزنم پدر خودم را در بیاورم

و بروم پیش خداوند

و ببینم حرف حسابش چیست؟

چشم خود را بستم و شروع به دویدن از عرض خیابان به آن سوی خیابان کردم

تا شاید سرعت ماشینی زیاد باشد و بزند به من و مرا راحت کند

تا بروم از دست خدا شکایت کنم

ولی وقتی چشم را باز کردم دیدم آن سوی خیابانم

و زنده ام..

و خداوند در کنار من است

گفتم: از بچگی به من گفتند تو مهربانی... گفتند تو خوبی

خلاصه آخرشی

پس چرا این کارها را با من می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و هر بلایی که از دستت بر می آید بر سر من می آوری

و او پاسخ داد:  ای طفل که نه....  ای مخلوق

تمام این چرت و پرت هایی که در مورد من به تو گفته اند را ول کن

نظر خودت چیست؟؟

گفتم : خدا... من به این که تو بزرگی شک ندارم

ولی تو خودت با تمام قدرتت به من بگو تقصیر از جانب کیست؟؟؟

و گفتم به تو اولتیماتم می دهم که حداقل کمی به من خوبی کنی

وگرنه دنیای تو رابه هم می ریزم

در این حین بود که دیدم به در خوابگاه رسیده ام

و هنوز نتوانسته ام بمیرم

ولی یکدفعه این احساس به من دست داد که مردن یک نیاز نیست 

و اصلا لازم نیست بمیرم...

                                                          پایان

                                                                                     نامه ای بود از: حسن.ک.ز



+ نوشته شده در ساعت 21:50 توسط سعید |