تبليغاتX
عاشقانه ها - درد و دل عاشقانه (3)
دوشنبه 6 آذر1385 | درد و دل عاشقانه
درد و دل عاشقانه (3)

سلام

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم

همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای

خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

 می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

 

اگه یادتون باشه تا اونجایی گفتم که بالاخره میم بعد از دوهفته زنگ زد

من هم گوشی رو برداشتم 

صدایی با نرمی و ملایمت خاصی گفت: سلام ... سکوت کردم ... گفت: سلام ... آقا سعید؟

گفتم : بله ( وای خدایا باورم نمی شد یعنی خودشه؟) با صدایی که از ترس می لرزید گفتم : بله سلام

گفت: سلام من میم هستم ...

دیگه هیچی نگفت.. من گفتم: بله شناختم حالتون خوبه ؟ خیلی خوشحالم که بالاخره تماس گرفتید ..

گفت: خواهش می کنم ... راستی گفته بودید زنگ بزنم می خواستید به من مطلبی رو بگید.. درسته؟

من یه جورایی از خنده داشتم می مردم به خاطر خالی ای که بسته بودم

 هم از ترس داشتم می مردم که اصلا نمی دونم چرا می ترسیدم؟

 ادامه دادم: بله من می خواستم بگم که.. بگم که.. آره .. راستش..

حالا اون طرف تلفنو در نظر بگیرید...سکوتی که منتظر شنیدن حرف مهم من بود...

بالاخره بعد از کلی من و من کردن گفتم: من حقیقتش گفتم شما تماس بگیرید تا چیزی رو بهتون هدیه

کنم... گفت چی؟ گفتم:می دونید راستش من از شما خوشم اومده و می خوام که باهاتون رابطه داشته

باشم البته رابطه ی سالم ....و کلی راجع به چیزی که فکر میکردم و حسی که نسبت بهش داشتم

باهاش حرف زدم البته به طور کامل حسمو نگفتم نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه تلفنی بود یا شاید

به خاطر اینکه تماس اول بود...

متعجب پرسید: کی؟ چی؟ چرا من؟

گفتم : آخه من که تعیین نکردم کی باشه یا چی باشه من اون روز که شما رو تو پارک دیدم واقعا انگار

یک انسان رو ندیدم شما برای من یه هدیه هستید ..

...سکوت...

تلق

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

تلفن قطع شد

ناراحت بودم و عصبانی ... هی با خودم فکر می کردم که نکنه بد برداشت کرده؟؟؟نکنه بهش برخورده

باشه؟؟؟؟؟ نکنه زیاده روی کردم؟؟؟؟؟ نکنه از دستش بدم؟؟؟؟؟ حالم خیلی بد بود و بعد از ۱۰ دقیقه که

خبری از تلفن نشد دیگه پا شدم و رفتم پارکی که بعدا اسمش شد پارک عاشقان.... بد بهم ریخته بودم

هوا خیلی سرد بود... تقریبا شب شده بود و من تنهایی عجیبی رو حس می کردم.... یه تنهایی... یه

سایه... یه حس پژمرده .... با خودم گفتم: اه... بابا این دخترا هم خیلی بی شعورن(با عرض معذرت) آخه

مگه من چی گفتم ؟ من که کار بدی نکردم ... من یه پیشنهاد دادم .. حالا می تونست لااقل بگه: نه

نمی خوام باهات دوست بشم...

بد شانسی اون موقع ها هنوز  caller id نیومده بود که بدونم شماره ش چنده گرچه اگر می دونستم هم

زنگ نمی زدم... عشق که زوری نمی شه.. میشه؟؟

 شب سختی بود .. خیلی تلخ گذشت...اما قضیه اصلا اون طوری که من فکر میکردم نبود ... اون اتفاقا از

من خیلی هم خوشش اومده بود.. اینا رو فرداش فهمیدم ...

اون گفت: راستش من خیلی می ترسم.... آخه ما تو فامیلمون یه نفرو داریم که خیلی فوضوله...اگه

بفهمه چی؟

من کلی بهش گفتم : نه بابا .. این خبرا نیست.. کم با هم حرف میزنیم... قرار نیست کسی بفهمه..

با اشکی که تو چشمام جمع شده بود (البته اون نمیدید) گفتم:ببینید خانوم میم خواهش می کنم ..

با من بمونید.. من خیلی تنهام... من شما رو واقعا دوست دارم... واقعا.. از پیش من نرید

یادمه که سکوت عجیبی بود... هق هق گریه ی من و سکوت عجیب اون

فکر میکنم ضربه رو از همین جا خوردم ... چون من نباید براش اشک می ریختم .. نباید می گفتم که

بدون اون تنهام... نباید می گفتم که خیلی دوسش دارم ولی دست خودم نبود ... من توی اون سنی که

بودم اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... اون هم ۱۵ سالش بود ولی این کجا و آن کجا؟؟

بعد از اون روز آرزوی نیم ساعت دیدنش رو تو پارک عاشقان داشتم ولی اون دیگه پارک نمی یومد و فقط

ارتباطمون به تلفن ختم می شد ..

 یک سال به همین روال گذشت و من اصلا اون رو ندیدم ... رابطه مون خیلی گرم شده بود.. تقریبا عزیزم

جایگزین شما ...و دوستت دارم جایگزین خداحافظ شده بود...

یه روز بهش پیشنهاد دادم که بیرون بریم و با هم حرف بزنیم گفت: باشه ببینم چی می شه

من اون شب کلی راز و نیاز کردم که خدایا فقط از دور یه دقیقه نگاهش کنم ...

فقط یه دقیقه ...

راه دوری بود و من مجبور بودم با مینی بوس برم ولی اون موقع برای من از دور دیدن اون یه آرزو بود

دیدمش

هوای سردی بود

بهم گفت به بهانه ی دیدن دوستش اومده بیرون و وقت زیادی نداره

گفتم : میم..... تو خدای منی... گفت: نه این حرفا چیه؟

گفتم : نه تو خدای منی.. پس خدای من بمون

گفت : حرفتو پس بگیر ... منم گفتم : باشه ولی بعد از خدا تو رو می پرستم ...

گفت : ممنونم سعید جان

گفتم : میم .... می دونی من دیشب از خدا خواسته بودم فقط بتونم از دور نگاهت کنم و الان نیم

ساعته که دارم برات حرف میزنم و می بینمت ...این برای من خیلی بزرگه ... ممنونم که اومدی ..

به آرومی دست من رو به زیر کاپشنش برد و به اصطلاح دستم رو گرم کرد....

من هم دستش رو بوسیدم ...  

به خونه برگشتم  و رابطه ی ما به همین منوال ادامه داشت تا قضیه ی سینما

 

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق بقیه داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت سوم داستان من و میم بود . قسمت های قبلی در موضوعات وبلاگ و قسمت «درد و دل

عاشقانه» هستش اگه دوس داشتید بخونید. امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید.

 

 

 

  

 



+ نوشته شده در ساعت 23:48 توسط سعید |