تبليغاتX
عاشقانه ها - زمستان و درد و دل عاشقانه(4)
یکشنبه 10 دی1385 | درد و دل عاشقانه
زمستان و درد و دل عاشقانه(4)
سلام دوستان من

یه خواهش: از کسانی که خیلی روحیه ی حساسی دارند خواهش می کنم این قسمت درد و دل عاشقانه رو نخونن.... این یکی از بدترین خاطرات منه.... هیچ وقت هم فراموش نمی کنم...

متشکرم

 

اگه یادتون باشه یه پست بود به نام دردو دل عاشقانه که قرار شده بود براتون درد و دل کنم و شما هم

همین طور البته برای خدا... و اگه بازم یادتون باشه قرار بر این شد که هر عزیزی در این پست در قسمت

نظرات درد و دل کنه در پست بعدی که عنوانش هست «تقدیم به شما عزیزانی که عاشقانه با خدای

خود درد و دل می کنید» اسمش اورده می شه و جمله ای عاشقانه در برابر اسم اون عزیز نوشته

 می شه....

حالا با این یادآوری ها بریم سر درد و دل خودم....

 

بوووووووووووووووووووق

بوووووووووووووووووووق

میم ـ بله بفرمایید

من ـ سلام منم سعید حالت خوبه عزیزم؟

ـ سلام خوبی سعید جونم؟

ـ مرسی من که عالیم راستی می یای امروز با هم بریم سینما ؟ شب یلدا داره. ( منم که عاشق محمد رضا فروتن...)

ـ فکر کنم بشه ... من بعد از ظهر کلاس دارم... کلاسمو نمی رم بریم سینما....کجا بریم؟

( اسم سینما به دلایل خاصی گفته نمی شه )

ـ می ریم سینما «ش»

ـ باشه فقط سعید خداکنه بشه...

ـ تو تلاشتو بکن می شه...

چند ساعت بعد

سلام دو تا بلیط لطفا...

یادم می یاد میم مانتوی مدرسه تنش بود و خوب چون قد نسبتا کوتاهی هم داشت یه مقدار بچه به نظر می رسید...

ـ بفرمایید... این هم دو تا بلیط برای فیلم شب یلدا...

ـ ما رفتیم دخل و نشستیم تو قسمت لژ خانوادگی ... فقط هم خودمون تو لژ بودیم ... بقیه ی مردم که تعدادشون هم زیاد نبود تو قسمت پایین نشسته بودن ... خوب اولش خودمونم شک داشتیم کجا بشینیم ولی چون کسی راهنماییمون نکرد ما هم هر جا خواستیم نشستیم....

فیلم خیلی قشنگی بود از نظر من ....

من خودم تا حالا چیزی حدود ۵۶ دفعه این فیلم رو دیدم .....

من عادت داشتم پاهامو از صندلی خودم روی صندلی جلو بندازم ولی خدا شاهده اصلا قضیه ی سکس و این حرفها نبود یعنی اصلا من تا اون موقع یه بار هم پیشنهاد همچین کاری رو به میم نداده بودم و اصلا هم بهش فکر نمی کردم...

آخرای فیلم بود که من و میم گرم صحبت کردن و پفک خوردن و چیپس خوردن شده بودیم که اصلا من شاید نصف فیلم رو اون روز ندیدم فقط یادمه یه بحثی شد سر بازیگر زن اون فیلم که اسمش مهناز بود من می گفتم: اون شوهرش رو دوست نداشت... میم می گفت: نه شوهرش رو دوست داشت ولی زندگی تو خارج از کشور رو ترجیح می داد...

خلاصه بحثمون سر همین جور چیزا بود که یه هویی من دیدم دو نفر دارن پایین با هم حرف می زنن و به ما نگاه می کنن...

دو تا مرد بودن ... آخرای فیلم بود.... تقریبا اونجاهایی که حامد ( محمد رضا فروتن ) پریا رو می بینه و می گه بمونید تو خونه مادرم حالش بده ..باید برم اصفهان... گربه هم غذاشو بدید و یه تشت ماسه س که باید هر دو روز یه بار عوض بشه...

یکی از اون مردا به سرعت به طرف ما اومد ... من خودمو باخته بودم... ولی فقط فکرم پیش میم بود که نکنه یه وقت گیر بیفته ... آخه مادرش خیلی ناجور بود .... از اون مادرا...!!!

مرد جوان ـ شما توی لژ چه کار می کنید؟

من ـ هیچی .... فیلم نگاه  می کنیم....

مرد جوان ـ توی لژ؟؟

من ـ مگه اینجا لژه؟ خوب حالا باشه مگه چی میشه؟

مرد جوان ـ ( با عصبانیت )خجالت بکش... پاتو از روی صندلی جلو بردار... من که دیدم شما داشتید با هم بازی بازی می کردید...

من ـ ( یه مقدار با ترس ) نه آقای عزیز... من و ایشون اصلا این کاری که شما گفتید رو نمی کردیم...

مرد جوان ـ پاشید بیاید پایین تا تکلیفتون رو معلوم کنم...

می دونستم کاری نمی کنن ولی می ترسیدم که یارو خیلی گیر باشه و میم اذیت بشه آخه اون بنده خدا تا همین جاش هم داشت مث بید می لرزید البته به روی خودش نمی آورد که می ترسه .... من هم ترسیده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم ....

به ما گفت: بشینید اینجا ( صندلی های جلوی سینما ) تا من برگردم ....

من که می خواستم به روی خودم نیارم پفک می خوردم و می خندیدم و چنان زل زده بودم به فیلم که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده ولی اصلا حواسم به فیلم نبود... و به میم هی می گفتم نترسیا... هیچی نیست...

مرد جوان اومد ... فیلم دیگه تموم شده بود ... همه رفته بودن ....

به ما گفت: من می دونم که شما نامزد نیستید و خواهر برادر هم نیستید ....می خوای همین الان بفرستمتون منکرات ؟

گفتم : خوب منکرات چه کار می کنه؟

گفت: هیچی ... شماره هاتون رو می گیره و زنگ می زنه خونتون و  وقتی پدر و مادرتون اومدن از شما یه تعهد می گیره و ولتون می کنه.....

گفتم : آقا ببینید من مشکلی ندارم و بیشتر نگران این خانوم هستم ... بذارید این بره من می مونم ...

گفت: تو نمی دونی اینجا یه سینمای دولتیه؟ خجالت هم خوب چیزیه؟  اینجا جای گناه کردن نیست ...شما جواب خداوند رو در اون دنیا چی می خوای بدی... و و و کلی از این جور نصیحتها...!!!

اما تازه اصل ماجرا شروع شد.

گفت : من کمکتون می کنم. بیاید برید اون یکی سینمای بغلی تا اونها شما رو نبینن...

گفتم کیا؟  گفت: مسئولین سینما.....

(((( یه توضیح راجع به سینمایی که ما رفتیم. این سینما سه قسمت می شه .. یعنی سه سینما در یک سینما س ولی بزرگترین سینما همون سینمای «ش» هست که ما رفتیم و این سینما ها از طریق راهرو به هم وصل می شن))))

گفتم : باشه آقا ... به خدا یه دنیا ازتون ممنونیم.....

گفت : باید برید اونجا و وقتی من شرایط رو مناسب دیدم می گم که شما برید... ولی دیگه همچین گناهی رو مرتکب نشید.. باشه؟؟؟؟

من هم گفتم : باشه آقای عزیز .... به خدا لطف بزرگی کردید... فراموشتون نمی کنم..

۱۰ دقیقه گذشت .... ما توی اون یکی سینما نشسته بودیم و من داشتم با خیال راحت پفک می خوردم ... مرد جوان آمد و من رو بیرون کشید و گفت: هر موقع بهت گفتم برو بیا برو و به اون هم بگو که ده دقیقه بعد از تو بیاد پایین... اینا نباید با هم ببینن شما رو....

گفتم: باشه.. چشم آقا خیلی لطف دارید.... 

ده دقیقه بعد اومد و گفت: بیا برو به اونم بگو ده دقیقه بعد از تو بیاد ...

گفتم باشه و رفتم در گوش میم گفتم : من می رم ۵ دقیقه دیگه بیا پایین عزیزم. باشه؟

گفت: باشه سعیدم ... برو من میام.

ده دقیقه بعد:

بیست دقیقه بعد

بیست و پنج دقیقه بعد

کسی نیومد پایین .. داشتم دیوونه می شدم ... چشمهام خیره به آخرین روزنه ای بود که می تونستم از بیرون داخل راهروی سینما رو ببینم .... داشتم داغون می شدم... فقط خدا خدا می کردم که اون فکری که من می کنم نباشه....

سی دقیقه بعد

رفتم دو تا بلیط خریدم و دویدم به سمت سینما گفتم آقا دوتا بلیط برای فیلم« تارزن و تارزان» ....

اون آقا گفت: چرا دو تا بلیط خریدی. شما که یه نفری...

گفتم یکیشم مال خودت فقط به من بده برم.

گفت : بفرما

دویدم سمت بالا و بعد از گذشتن از سد نگهبان که گیر داده بود چرا الان راهت دادن؟ به در سینما رسیدم . در رو باز کردم . تاریک تاریک بود . پرده ای جلوی در آویزون شده بود. پرده رو کنار زدم و دیدم اون مرد جوان با صورتی عرق کرده اومد پشت پرده و گفت: سلام چرا برگشتی؟ گفتم : نیومد اومدم ببینم چی شده .... رفت کنار..... میم رو دیدم ولی جاش عوض شده بود.... اومده بود کمی عقب تر و جایی تاریک تر و کسی هم اصلا اون عقب نبود. نشستم کنارش... با تعجب تمام دیدم صندلی کناری میم گرمه و انگار کسی قبلا اون جا نشسته بوده... ولی این فکر پلید رو از خودم دور کردم... میم رو فرستادم پایین و خودم هم به دنبالش رفتم و کلی هم از اون آقا معذرت خواهی و تشکر کردم...

توی خیابون از میم پرسیدم: چرا انقدر دیر کردی؟

با حالتی بغض آلود گفت: منت چه عوضی ای رو می کشیدیم.

با حالتی پژمرده و داغون پرسیدم: کاری کرد؟ بگو ... دهنشو...... ....... ....... .......

گفت : نتونست بکنه

گفتم : یعنی می خواست کاری بکنه؟

سکوت

دیگه انگار صدای اون همه ماشینو نمی شنیدم... داغون شده بودم... دست خودم نبود.... یک سال از رابطه ی قشنگ و عاشقانه ی ما می گذشت و این اولی دفعه یا دومین دفعه ای بود که با هم اومدیم بیرون...

داشتم روی زمین پهن می شدم... دور خودم می چرخیدم.... ناراحت و عصبانی بودم ..... بیشتر از دست خودم عصبانی بودم ..... آخه چرا انقدر من ساده ام.... خاک بر سرم..... عزیزم داشت از دستم می رفت .... دیگه نتونست به حرفش ادامه بده .... چون حال داغون منو می دید.... دو سه بار خواستم برم تو سینما و درگیر بشم اما جلومو گرفت و نذاشت....

ماشین گرفتیم ....

دو تایی نشستیم جلو .... سرمو آروم گذاشتم رو شونه هاش و بلند بلند گریه می کردم ... هیچ وقت شبیه اون شب گریه نکردم.... من شکست خورده بودم .... میم آروم گفت: سعید جان حالت بده؟

آروم گفتم : خفه شو و حرف نزن.

داغون بودم و دست خودم نبود. سه تا زن اون عقب بودن. بعدا میم بهم گفت: اونا می گفتن که حتما باباش مرده... یا بالاخره یکی از بستگان نزدیکش فوت کرده... بلند بلند گریه می کردم و هوار می زدم ... می گفتم: مرتیکه به من می گه گناه نکن.... کثافت... عوضی .... پدرتو در می آرم.....

رسیدم به پارک عاشقان .... اون رو با همون ماشین که راننده ش هم یه پیرمرد بود فرستادم خونه شون و خودم به کام مرگ می رفتم.... روی پارک عاشقان ولو شده بودم و سنگ های اون پارک رو داخل دهنم می کردم و تو سر خودم می زدم.... نمی تونستم باور کنم اون با میم کاری نکرده باشه... 

همین طور که بلند بلند گریه می کردم مردی نزدیک اومد و پرسید: آقای عزیز می تونم بپرسم چرا گریه می کنی؟ من هم تمام ماجرا رو براش گفتم . اون گفت: اشکالی نداره کاری که نکرده... این حرف مثل پتک بود رو اعصابم . با عصبانیت تمام گفتم بله کاری نکرده ولی اگه من دیر می رسیدم می کرد. گفت: من خودم خبرنگارم . گوش کن فردا به من زنگ بزن تا برات ردیفش کنم . من خودم می کشونمش دادگاه .. کاری می کنم در سینما رو تخته کنن. غصه نخور. من هم که کمی با حرفای اون مرد آروم شده بودم آروم آروم به خونه برگشتم.

ما شکایتی نکردیم و من هم با اون خبرنگار تماس نگرفتم اما .... اما این خاطره بدترین خاطره ای بوده که من تا حالا داشتم . بعد از اون موضوع من و میم دیگه اون رابطه ی همیشگی خودمون رو نداشتیم البته دوست داشتن من ذره ای کم نشده بود ولی نمی دونم چرا میم دیگه اون میم همیشه نبود.

ممنون و متشکرم که خوندید.ادامه دارد...

بچه ها با معذرت از حضور شما گلهای عاشق قسمت های بعدی داستان رو در ماه آینده می نویسم.

 این قسمت چهارم داستان من و میم بود . قسمت های قبلی در موضوعات وبلاگ و قسمت «درد و دل

عاشقانه» هستش اگه دوس داشتید بخونید. امیدوارم شما هم درد و دل کنید البته اگه ما رو لایق

بدونید و اگر درد و دلی داشته باشید.

 

 



+ نوشته شده در ساعت 15:13 توسط سعید |