تبليغاتX
عاشقانه ها - شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت سوم)...!!!
سه شنبه 26 دی1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت سوم)...!!!

خلاصه ی قسمت اول و دوم: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.  پیرمرد  به آنها گفت : از آرزوهای ناممکن بر حذر باشید....  او به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .. پوریا شکارچی بزرگی شد ... او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز پوریا آرزوی پادشاهی کرد و مادر ناامیدش به او درباره تمامی سفارشات پیرمرد درویش توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد ۳ راه در اختیار پوریا گذاشت. راه سوم آن بود که پوریا با زنی به نام آناهیتا (شاهدخت سرزمین ابدیت) ازدواج کند و به دلیل نیرویی که شاهدخت پس از ازدواج دارد می تواند تمام آرزوهای شوهرش را برآورده کند. اما پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا آماده ی سفری اینچنین می شود...

نکته: کسانی که مایلند قسمت های قبل رو بخوانند به داستان بلند عاشقانه مراجعه کنند.

و اینک قسمت سوم این داستان بسیار زیبا : ( نویسنده : آرش حجازی)

پوریا به خانه برگشت. مادرش نور امید را  در صورتش دید و شاد شد و پرسید:"چه زیبا شده ای پسرم از نومیدی رها شدی؟"

پوریا گفت: "مادر از آرزوهای کوچک و بزرگ رها شده ام. آرزوی ناممکنی جای هر خواسته و آرزویی را در من گرفته. آگر به آرزویم نارسیده جان بسپرم نومید نشده ام و اگر از رسیدن به این آرزویم نومید شدم جان دادن در این نومیدی برایم گواراست. کمک کن بار سفر ببندم."

مادر آهی کشید و بر زمین نشست. دل شکسته پسرش را نگاه کرد که آنقدر برای به دست آوردنش رنج کشیده بود و حالا در اوج شکوفایی از دستش می داد. چیزی قلبش را می فشرد. نمی توانست حرف بزند. نمی توانست ناله کند. اما دلش می خواست زیر گریه بزند.. التماس کند. و به زانو بیفتد و تمنا کند از رفتن چشم بپوشد. اما نه گریه کرد و نه التماس. سرش را پایین انداخت و گفت: "عاشق شده ای؟" 

پوریا سرخ شد و سرش را پایین انداخت. مادر لبخند زد:" نمی دانستم که عشق در مرگ می زاید. اما سزاوارش هستی. عشق بزرگترین راز سر به مهر آدمی ست. به که دل بسته ای؟"

پوریا پاسخی نداد. مادر همان طور با لبخند بلند شد و سر پسرش را با دو دست گرفت و گفت:"بیا پسرم .. بیا بار سفرت را ببندیم."

صبح روز بعد پوریا بارش را برداشت و در آخرین دم پیش از سوار شدن بر اسب سیاهش دست مادرش را بوسید. ماذر استوار ایستاده بود و نمی گذاشت پسرش از اندوه درونش آگاه شود. اما شهسوار از لرزش دستهای مادرش همه چیز را دریافت. چشم هایش را به چهره ی مادرش دوخت و گفت: "مادر جان از شیره ی جانت مکیدم و خوابیدم. از عشق تو سرشار شدم و بالیدم. از هیچ چیز فرو گذار نکردی. جان تو در جانم روان شد و مرا به سوی این سفر راند. که اگر عشق تو نبود هرگز نمی توانستم به آرزوی عشقی دوردست سرنوشتم را در گرو جاده بگذارم. باید وداع کنیم. به جستجوی سرنوشتم می روم."
مادر برای بار آخر به پسرش نگاه کرد و کوشید تمام خطوط چهره اش را تمام نرمش های اندامش را ...چشم های ژرفش را و اسب سیاهش را به خاطر بسپرد. سپس گفت:" پیروز باش فرزندم!"

مادر آنقدر ایستاد تا فرزندش از نظرش پنهان شد و در را پشت سرش بست.

شهسوار سیاه اسب بیرون شهر ایستاده بود. کدام طرف می رفت؟چرا پیرمرد راه را نگفت؟ به شرق می رفت یا غرب؟ شمال یا جنوب؟ خورشید بالای افق شرقی می درخشید. باید به سوی خورشید می رفت یا از آن دور می شد؟ راهی به فکرش نرسید. دستی بر گردن اسب سیاهش کشید و گفت:"در راه ناکجا آباد شاید از من هوشیارتر باشی. از کجا باید رفت؟"

اسب مهربان گوش هایش را تکان داد اما قدم بر نداشت. پوریا خندید و گفت:" شاید ندانی اما می توانی حس کنی. اینت بار تو راننده باش و من پیرو. به هر کجا که دلت می خواهد برو." افسار را شل کرد و هی زد. اسب رفت به طرف علفزاری و مشغول چرا شد.

سفر بزرگ پهلوان جوان آغاز شد. روزها و شبها... ماهها و سالها در راه بود. بارها از شرق به غرب ... از شمال به جنوب... از غرب به شرق و از جنوب به شمال رفت. از این شهر به آن شهر .. از این سرزمی به آن سرزمین سرگردان بود و تمام راه حتی از سایه ی زنان هم گریخت و از هر کسی نشان سرزمین ابدیت را پرسید. با دانشمندان و فیلسوفان جهان دیده ی زیادی آشنا شد. از آنان بسیار چیزها آموخت. اما هیچ کس نامی از سرزمین ابدیت نشنیده بود. هر یک افسانه هایی از ابدیت برایش می گفتند. اما از سرزمین ابدیت حرفی نبود:

"""" ابدیت لامکانی نیست. ابدیت ماییم. ابدیت در ماست و ما در ابدیت غوطه ور. جستجوی ابدیت را از درون خود بیاغاز.""""

""""ازل را بجوی پیش از جستجوی ابدیت که از آنی!""""

""""ابدیت هموارگی سرگردانی ستارگان است.""""

""""ابدیت شاهدختی ندارد . نزد او همه چیز یکسان است. همه چیز در او می زاید و او در همه چیز. نییکی و بدی نزد او بی معناست. زندگی و مرگ نزد او به یک اندازه بی ارزش است.""""

""""ابدیت را نجوی او تو را می جوید. اکنون را بیاب که از کفت گریزان است.""""

""""ابدیت دلخوشی پیران محتضر است.""""

اما پوریا کار به ابدیت نداشت...شاهدخت را می خواست و به سفرش ادامه می داد. گاه می ترسید مبادا جایی از سرزمین ابدیت گذشته باشد و برمی گشت و دوباره از سرزمینی که از آن گذشته بود همه جا را میگشت. پرسشی جانکاه همواری تردیدی شگرف در او بر می انگیخت:"بیرون آن سرزمین کسی از وجودش باخبر نیست و  در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است...."

از کجا می توانست یقین داشته باشد که از سرزمین ابدیت نگذشته؟

غروبی خسته و از پاافتاده کنار رودی اطراق کرد. خاک آلود و تا حد مرگ خسته بود. بهار بود و غنچه ها کم کم باز می شد. باران دیشب بوی حیات در فضا پراکنده بود. پوریا نفس عمیقی کشید. چیزی خورد. کش و قوسی آمد و به پشت دراز کشید و چشم هایش را بست.

خوابش گرم نشده بود که صدای پایی از دور آمد. چشم هایش را باز کرد و نشست. عادت داشت از هر مسافری سراغ سرزمین ابدیت را بگیرد. برخاست و به طرف صدای پا رفت. ناگهان خشکش زد. از دور سایه ی زنی را دید. با وحشت رویش را برداشت و شتابان بارش را برداشت و پشت اسبش گذاشت تا بگریزد اما زن تلوتلو خوران خود را جلو انداخت و فریاد زد:" از من نگریز ای جوانمرد که در کام مرگم...!"

بعد ضعف فرایش گرفت و ناتوان بر زمین افتاد. دستش را به طرف شهسوار دراز کرد:" جوانمرد گرسنه و خسته ام کمکم کن!"

پوریا مردد بود. ممکن بود تمام آرزوهایش برباد برود. اما دور از پهلوانی بود که همان جا رهایش کند. فکر کرد اگر به صورت زن نگاه نکند مشکلی پیش نمی آید. فریاد زد:" زن رویت را بپوشان تا بیایم!". زن نالان گفت :"بیا جوان رویم پوشیده است."

پوریا خودش را به کنار او رساند. سراپا سیاه پوشیده بود و نقاب سیاهی بر چهره داشت. حالش بدتر از آن بود که گمان می کرد. نمی توانست چهره اش را ببیند اما از لرزش دست هایش دریافت که رنج زیادی کشیده و توانش رو به پایان است. بلندش کرد و کنار رودخانه برد و کمی آب به او داد:"بیا از این آب بنوش تا غذایی فراهم کنم."

کمی گوشت برای زن کباب کرد.زن تکه تکه گوشت را برمیداشت و از زیر نقاب در دهانش می گذاشت. چند تکه که خورد جانی دوباره گرفت. پوریا گفت:" مراقب باش یکباره خودت را سیر نکن. کمی استراحت کن!"
بعد بستری از کاه فراهم کرد. او را بر روی آنها خواباند و کنارش نشست. زن چشم هایش را بست و خوابید. آن شب و روز بعد و شب بعد را هم خوابید. صبح روز سوم بیدار شد. پوریا کنارش نشسته بود و سرش را بر چوبدستش تکیه داده بود. زن مسافر با صدای ضعیفی گفت : "سلام"

پوریا سرش را بلند کرد و از دیدن زن شاد شد:"بیدار شدی؟ کم کم نگران می شدم. چیزی می خوری؟"

زن سرش را تکان داد. پوریا برخاست و با میوه ها و آب رود چاشتی فراهم کرد. زن چاشت را خورد و دوباره خوابید.

چند روز گذشت. سرانجام زن از جایش برخاست و به طرف پوریا رفت که زیر درختی نشسته بود و رود را تماشا می کرد.پوریا نفهمید که دختر بیدار شده. دختر که نمی خواست سکوت او را بشکند کنارش نشست و مشغول تماشای رود شد. غروب که شد پوریا به خودش آمد.چشمش را برگرداند و ناگهان با دیدن دختر از جا پرید. دختر سرش را تکان داد و گفت:"غرق رودخانه بودی نخواستم مزاحم شوم."

پوریا گفت:" انگار حالت خوب شده."

دختر سرش را تکان داد و گفت:" بله. خوب شدم و می توانم راه بروم."

پوریا گفت:" پس می توانی راهت را ادامه دهی. می خواهی تا جایی همراهیت کنم؟"

دختر جوان گفت مدتی خاومش ماند. بعد گفت:" پهلوان جان را نجات دادی. در عوض چیزی بخواه!"

پوریا خندید:" تو خسته و گرسنه و در کام مرگ بودی. چه می توانی به من بدهی؟ همین که زنده ماندی شادم و چیز دیگری نمی خواهم."

زن گفت:" من دختر زیبایی هستم. از خانواده ای توانگرم. از مال دنیا بی نیازت می کنم. حاضرم به همسریت درآیم. در این چند روز ناخواسته به تو دل داده ام و به همسری تو راضی ام. هر چه بگویی می کنم."

پوریا فکری کرد و گفت:" از مال دنیا چیزی نمی خواهم. همسر هم نمی خواهم. اما اگر می دانی بگو سرزمین ابدیت کجاست؟!"

دختر خاموش ماند. پوریا امیدوار شد و پرسید:" می دانی؟"

دختر آرام پرسید:" چرا می خواهی به آنجا بروی؟"

-" نمی توانم بگویم. می دانی کجاست؟" 

ـ"می دانم!"

پوریا شعف زده فریاد زد:" اگر بگویی هر چه بخواهی می دهم."

دختر دستهای لرزانش را در زیر چین لباسش پنهان کرد و گفت:" از این سفر بگذر. پایانش هرچه باشد جز اندوه نیست."

ـ" نمی توانم زندگی ام در گرو این سفر است!"

دختر فکری کرد: "در جستجوی شاهدختی؟"

پوریا سرخ شد و سرش را پایین انداخت.

ـ "پس شاهدخت را می خواهی."

پوریا پاسخی نداد.

ـ "من اهل همان سرزمینم.دوستت دارم. بیا و مرا به زنی بگیر."

ـ " نمی توانم!"

ـ شاید خیلی زیباتر از شاهدخت باشم. نگاه کن..."

و بعد دستش را به طرف نقابش برد. پوریا وحشت زده رویش را برگداند و فریاد زد: "قسمت می دهم این کار نکنی! بگذار حالا که رازم را می دانی همه را بگویم..."

بعد تمام ماجرا را از آن پیشگویی تا دیدار پیرمرد و شرط سفرش گفت و بعد افزود: "حالا می بینی که انصاف نیست نقابت را برداری."

دختر آرام گفت:"بسیار خوب! برای پادشاهی می خواهیش؟"

ـ "نه! همان موقع که تصویرش را دیدم آرزوی پادشاهی را فراموش کردم. حالا فقط عشق او این طور سرگردانم کرده!"

ـ " آرزویی جای آرزوی دیگر را گرفت. تنها چهره ی زیبایش تو را عاش کرد؟ چیزی از درونش می دانستی؟"

ـ "نمی دانستم."

ـ شاید آرزوی دیگری جای این آرزو را بگیرد. شاید عاشق من شوی."

ـ نمی خواهم بشوم و نمی شوم."

ـ "می دانی شاهدخت ما فقط با عشق ازدواج می کند؟"

ـ"می دانم."

ـ"نمی ترسی مبادا دوستت نداشته باشد؟"

ـ "چطور از مردن در پای معبودم بترسم؟"

خاموش ماندند. بعد پوریا پرسید: "پیرمرد فرزانه گفت بیرون سرزمین ابدیت کسی از وجودش باخبر نیست و درون آن گفتن نامش به بیگانگان ممنوع است. چه طور می خواهی جایش را نشانم بدهی؟"

دختر گفت:"من اهل آنجایم و در درون آن پیرو قوانینش. اما حالا بیرون سرزمین ابدیتم و از قوانینش آزاد. وانی حالا که به تو دل باخته ام دیگر بیگانه نیستی. حالا دیگر از هرکس در آن سرزمین بپرسی نامش را به تو می گوید! منظور پیرمرد این بوده که تنها راه یافتن سرزمین ابدیت اینست که یکی از اهالی آنجا را در جهان خودتان پیدا کنی."

ـ"پس جایش را بگو!"

ـ"شرطی دارد!"

پوریا آهسته آهی کشید: "باز هم شرط! بگو!"

ـ "به جستجوی بزرگی از سرزمینم بیرون آمده ام. از سرزمینی که هیچ کس نمی تواند از آن بیرون برود. از من نپرس چطور! حالا که تو را دیده امدیگر نمی توانم ادامه بدهم. می خواهم کنارت باشم. بگذار با تو بیایم و تو را تا آنجا ببرم!"

پوریا با اخم گفت:"وای بر تو اگر بخواهی اغوایم کنی!"

ـ "عشق چیزی نیست که بتوان دزدید. قسم می خورم فریبت ندهم."

ـ "سوگند بخور تا شاهدخت را ندیده ام چشمم در چشم هایت نیفتد."

ـ "قسم می خورم. برآوردن این خواسته ی تو سخت نیست. اما بدان که ورود به سرزمین ابدیت به سختی خروج از آن نیست. شاید هر نتوانی برگردی. اگر هنوز می خواهی بروی راه را نشانت می دهم."

پوریا هنوز عزم رفتن داشت. دختر جوان لختی خاموش ماند و بعد گفت:"بسیار خوب فردا آفتاب برنیامده راه می افتیم."

روز بعد راه افتادند. دختر موقعی که ترک اسب می نشست گفت:"راه سرزمین ابدیت سخت است و شاید جانمان را سر آن بگذاریم. باید دلاور باشی و از جانت بگذری. باید به والاترین درجه ی وارستگی برسی. می توانی؟"

پوریا لبخند زد و گفت:"می توانم!"

""پایان قسمت سوم""

در قسمت بعد: دختر جوان به پوریا یاد می دهد چگونه صبر کند. چگونه انتظار بکشد و چگونه شجاع  باشد. آنها آزمایش می شوند. آزمایش صبر و شجاعت و انتظار... بعد به جنگلی پر از آتش می رسند که باید از درون آن عبور کنند... 

 



+ نوشته شده در ساعت 7:39 توسط سعید |