تبليغاتX
عاشقانه ها - شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت چهارم)...!!!
دوشنبه 7 اسفند1385 | داستان بلند عاشقانه
شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت چهارم)...!!!

خلاصه ی قسمت اول و دوم و سوم: مرد و زنی که هیچ گاه بچه دار نشده بودند در یک شب رویایی با پیرمرد درویشی آشنا شدند که او به آنها  سیبی داد و با خوردن آن پس از ۹ ماه و ۹ روز آنها صاحب یک پسر شدند  و نام این پسر را درویش به نام پوریا گذاشت.درویش به گردن پوریا گردنبندی آویخت و او را بلند کرد و گفت: بر حذر باش از آرزوهای ناممکن.. درویش به زن و  مرد سفارش کرد اگر پوریا آرزویی کند و از دست یافتن به آن نومید شود تا قبل از سپیده  آفتاب از بین خواهد رفت ..  پدر و مادر پوریا تمام آرزوهای پوریا را براورده می کردند .او یکی از دانشمندان بزرگ زمان خود شد .. در درگاه پادشاه به مقام بالایی دست یافت.اما یک روز که پوریا آرزوی پادشاهی کرد ، مادر ناامیدش به او رازشومی او را توضیح داد. پوریا با سرنوشت شوم خود آشنا شده بود و از طرفی نمی توانست آرزوی پادشاهی را از سر به در کند. او با پیرمردی آشنا شد. پیرمرد به پوریا از شرایط سخت راه گفت و سرزمینی به نام ابدیت که در  بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست. و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است. او به پوریا درباره شاهدختی در آن سرزمین حرف زد که می توانست تمام آرزوهای شوهرش را مستجاب کند. همچنین پیرمرد به او گفت که اگر می خواهی با شاهدخت ازدواج کنی نباید در چشمان زن دیگری نگاه کنی...پوریا در سفر خود اصلا نمی دانست به کجا باید برود؟ همه جا را سر زد و گشت اما راهی نیافت. پس از آن با زنی آشنا شد و زن بر خلاف خواست پوریا با او همسفر شد. زنی با چهره ای زیبا . اما پوریا برای رسیدن به شاهدخت نمی توانست او را بنگرد. زن، عاشق پوریا شده بود. اما پوریا به دنبال شاهدخت بود. و بعد از خواهش و تمنای زن، پوریا حاضر شد تا او همسفرش شود اما هرگز نقابش را برندارد. اکنون آنها با مشکلات راه در رسیدن به سرزمین ابدیت دست و پنجه نرم می کنند...

دوستانی که تمایل به خواندن قسمتهای پیشین این داستان دارند لطفا به اینجا  مراجعه کنند. 

یه توضیح:

من یه توضیح دیگه هم بدم به بعضی دوستان ، که بارها از من پرسیدند که چرا این داستان این قدر طولانیه و ما وقت نمی کنیم که بخونیم. دوستان عزیز من ، اول این رو بگم که داستان، داستان بسیار جالبی هست و اگر یه ذره ش رو بخونید بعیده تا تهش نخونید.این مطلب رو دوستانی که خوندند تایید کردند. اما اگه واقعا طولانیه و دوست دارید بخونید، من راه گذاشتم اون هم اینکه داستان رو به چند رنگ تقسیم کردم تا هر دفعه که میاید یه قسمت رو بخونید. متوجه شدید؟ درسته داستان خودش به چند قسمت تقسیم می شه ولی هر قسمت هم به چند قسمت دیگه تقسیم می شه که شما نخواهید وقت زیادی برای خوندنش بذارید. مثلا این قسمت داستان به رنگهای آبی، سفید، و رنگ های دیگه تقسیم شده که شما هر دفعه که میاید یه رنگ رو بخونید. ممنون.

**************************************************************

و اکنون قسمت چهارم این داستان زیبای زیبا. نویسنده(آرش حجازی)

 

"از کدام طرف برویم؟"

روزها سبزه زارها را پیموده بودند، روزها از جنگل های سبز گذشته بودند ، و روزها تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک خشک. هر چهار افق را میدیدند. نه جاده ای بود و نه نشانه ای ، دشت بی پایانی بود و تنها زندگان آن دشت، شهسوار و همسفر سیاهپوش و اسب سیاه بودند.

دختر آرام گفت:" برای رسیدن به سرزمین ابدیت درست ترین راه ، دشوارترین راه است. بگذار شب برسد راه خودش پیدا می شود.

پوریا تعجب کرد:"شب برسد که چه؟ تازه اول صبح است، تا شب خیلی مانده، روزهاست که در این برهوت سرگردانیم، مرا کجا می بری؟"

دختر گفت:" درست ترین راه دشوارترین راه است."

پوریا خشمگین گفت:" اول باید در راهی بیفتیم، بعد ببینیم سخت است یا نه. ایستادن و نگاه کردن که دیگر سختی ندارد. روز روشن را رها کنیم و شب راه بیفتیم؟ مگر راهزنیم؟"

دختر کوله اش را پایین گذاشت:" راه درست ، دشوارترین راه است."

پوریا ، بی حوصله گفت:" منظورت از تکرار این حرف چیست؟"

ـ "الان دشوارترین کار برای تو چیست؟"

پوریا با بلاهت به دختر نگاه کرد و گفت:" این حرفها را کنار بگذار از کدام طرف برویم؟ نمی توانم صبر کنم."

ـ " پس حالا دشوار ترین کار، صبر است. باید انتظار رایاد بگیری. باید تحمل صبر را داشته باشی. اگر حالا حرکت کنیم راه را گم می کنیم. چاره ای نیست. آینده در گرو صبری است که حالا باید تمرین کنیم. باید تا شب صبر کنیم."

پوریا با خلق تنگی بارش را بر زمین گذاشت و کناری نشست. دختر لگام اسب را برداشت، و بعد سر فرصت آتش روشن کرد تا بقیه ی گوشت آهویی را که پوریا روز قبل شکار کرده بود کباب کند. پوریا بی قرار از جا برخاست و شروع کرد به قدم زدن. کمی که راه رفت، دوباره نشست و سرش را روی زانوش گذاشت. بعد مشتی به خاک جلوی پایش زد، مشتی دیگر، و مشتی دیگر. دختر غذا را آماده کرد. زیر سایه ی تل خاکی نشست و گفت:" این کارها فایده ای ندارد بیا غذا بخوریم."

پوریا ناتوان بلند شد، به طرف دختر آمد و کنارش نشست. لقمه ای برداشت و گفت:" می دانی باید از کدام طرف برویم. خواهش می کنم بگو!"

دختر خندید و گفت:" باور کن نمی دانم، شب که بیاید می فهمم."

پوریا نالید:"شب تاریک چه نشان می دهد که روز روشن نمی تواند؟"

دختر گفت:" صبر کن و ببین."

ـ "دیگر نمی توانم صبر کنم. اگر باز هم صبر کنم می میرم."

ـ دختر سیاه پوش، نرم خندید و گفت :" اگر صبر نکنی راهت را گم می کنی و هرگز به سرزمین ابدیت نمی رسی."

ـ "نمی توانم."

ـ " من یادت می دهم غذایت را بخور، بعد."

پوریا غذا خورد و دوباره شروع کرد به قدم زدن. اسب سیاه سرش را به بوته ی خاری گرم کرده بود. دختر ، پوریا را صدا زد:" حالا می رسیم به هنر انتظار. دست هایت را بگذار روی زمین و به آنها تکیه بده."

پوریا که دیگر کاری از دستش برنمی آمد پیروی کرد.

ـ"وقتی شروع می کنی به صبر کردن، تا مدتی همه چیز آرام است. بعد اضطراب می آید. احساس می کنی چیزی زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد. قلبت تند و تند می تپد، احساس نفس تنگی می کنی. بدنت به خارش می افتد. اما این فقط آغاز ماجراست. نباید تسلیم شوی."
بعد همان جا دراز کشید و خوابید. پوریا مدتی نشست. کم کم علایم اضطراب در چهره اش پیدا می شد. ابروهایش گره خورد و لبهایش را برهم فشرد. جا به جا شد. دست هایش را در خاک فرو برد و مشت کرد. عرق بر پیشانی اش نشست. تند و تند نفس می کشید. رگ های گردنش برجسته شد و عضلاتش در هم پیچید. احساس ضعف می کرد. می خواست فریاد بزند و بدود. انگار بار سنگینی بر پشتش گذاشته بودند. تا بعد از ظهر، به خودش پیچید اما چیزی نگفت.

دختر سیاه پوش از خواب بیدار شد. نشست ، کش و قوسی به خودش داد. نگاهی به شهسوار انداخت و گفت:" وقتی فهمیدی که دیگر کاری از دستت برنمی آید ، کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند. ناتوانیت را می پذیری و سعی می کنی در ناتوانی، توانایی های کوچکت را پیدا کنی. احساس می کنی از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمی کنی. چشم هایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی."

پیش از غروب آفتاب دختر سیاه پوش پوریا را تکان داد. لبخند می زد. در خلسه بود. دختر کنارش نشست و پرسید.:" حالت چطور است؟"
پوریا چشم هایش را باز کرد و گفت:" می توانم تا ابد صبر کنم."

ـ " لازم نیست. به زودی آفتاب غروب می کند و راه پیدا می شود. بیا غذایی بخوریم و به راه بیفتیم."
پوریا نگاهی به اطرافش کرد و گفت:" گرسنه نیستم."

دختر گفت:" همان طور که باید هنر صبر را آموخت باید موقع دست کشیدن از آن را هم شناخت. حالا گرسنه ات است. گرسنگی اولین انگیزه ی محرک آدم است، و حالا وقت حرکت است."

پوریا کنار دختر نشست و غذا خورد. بعد روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دختر گفت:" بلند شو و اسب را آماده کن."
پوریا چشم هایش را بست و گفت:" عجله ای که نیست."
دختر گفت:" بلند شو. هوا دارد تاریک می شود. باید حرکت کنیم. "
پوریا غرولندکنان نشست. به تل خاکی تکیه داد و چشم هایش را بست. خورشید از افق گذشت و کم کم تاریکی همه جا را گرفت. دختر لگام را به دهان اسب زد و با دقت به اطراف خیره شد. مدتی گذشت. ناگهان فریاد زد:" ببین راه پیدا شد آنجا را نگاه کن."

پوریا از جا پرید. از دور ، شعله های عظیم و سر به فلک کشیده ی آتش، آسمان اطراف را روشن کرده بود. آتش و تاریکی آسمان، منظره ی هولناکی از زیبایی و شکوه آفریده بود. دل پوریا لرزید و گفت:" خدایا ، زیبایی مرگ آوری است. انگار خدا بر زمین آمده باشد. آتش و تاریکی در هم آمیخته اند. سیاهی و روشنی از هم جدانشدنی اند.آنجا کجاست؟"

ـ" جنگل آتش ، باید به همان طرف برویم. برای رسیدن به سرزمین ابدیت باید از جنگل آتش گذشت."
پوریا نگاه وحشت زده ای به شعله ها انداخت و با تردید گفت:" باید از وسط این آتش بگذریم؟"
دختر رو به او کرد:" باید بگذریم. آزمایش شجاعت است. اگر تردید نکنیم، اگر بر ترسمان غلبه کنیم، آزاری نمی بینیم. اما یک لحظه تردید ، یک لحظه وحشت ، نابودمان می کند."

پهلوان جوان گفت: " من می ترسم. نمی دانم چه ام شده ، اما قلبم می خواهد از سینه ام بیرون بزند."

ـ " نمی شود نترسید. اما می توان بر آن غلبه کرد. تحمل ترس هم مثل صبر سخت است. باید راه بیفتیم.پیش از طلوع باید از آتش بگذریم. "

اسب سیاه از آن منظره ی آتشین دور دست ترسیده بود و ناله می کرد. پوریا،نگران،اول به جنگل آتش نگریست و بعد به دختر سیاه پوش ، بعد دستی به گردن اسب سیاهش کشید و گفت:" یار وفادارم، شاهین تیز تکم، تو از همه ی ما شجاع تری، آرام بگیر."

اسب هراسان، سرش را به چهره ی شهسوار کشید و ناله ای کرد. پوریا گردن اسبش را در آغوش گرفت و گفت:" یار مهربانم ، با هم از این جنگل می گذریم، در غم و شادی یارم بوده ای، جلوی این کوه آتش شرمنده ام نکن!"

اسب کمی آرام گرفت. شهسوار به دختر سیاه پوش کمک کرد بر اسب سوار شود و بعد بر پشت اسب پرید. دختر گفت: " عجله کنیم."

به طرف جنگل آتش تاختند. هرچه به جنگل نزدیک تر می شدند گرما بیشتر می شد. پوریا اسب را می تازاند و سعی می کرد تردید را از فکرش بیرون کند. باید از آن می گذشت. حاضر بود برای رسیدن به شاهدخت، از جانش بگذرد. تردید معنایی نداشت.

نزدیک جنگل اسب دوباره ایستاد. می لرزید. پوریا دوباره یال اسب را نوازش کرد: "رفیق قدیمی ، مثل سمندر از این آتش بگذرانمان."

اسب، نگاه معصوم ونگرانی به صاحبش کرد. پوریا بار دیگر دستی بر سرش کشید. اسب، با تردید راه افتاد. پوریا رو به همسفر سیاه پوشش کرد و گفت:" آماده ای؟ نمی ترسی؟"
دختر با صدای آرامی گفت: " کنار تو ترس برایم معنایی ندارد."

پوریا دوباره به جنگل نگاه کرد. چشم هایش را بست و با پاشنه هایش به پهلوی اسب کوبید و به درون جنگل آتش تاخت.

اول هیچ کدام چیزی نفهمیدند، اما وحشت آتش ، خیلی زود خودش را نشان داد. اول، اسب سیاه ، هراسان ایستاد و شیهه کشید. دختر فریاد زد:" عجله کن . از اسب بپر پایین، ترسیده، الان آتش می گیرد." پوریا، مضطرب ، بر گردن اسب کوبید:" برو جانم، نترس، بتاز!"

اما شعله ها از پاهای اسب بالا می آمد. پوریا ، شتابان ، دختر را از پشت اسب پایین گذاشت و با بغض سر اسبش را در آغوش گرفت:" هم سفر مهربانم، نترس ، مرا تنها نگذار..."

اما دیر شده بود. اسب تا سینه در آتش می سوخت و شیهه می کشید. دختر فریاد زد:" عجله کن، از اسب پیاده شو، آتش می گیری!"
پوریا از پشت اسب پایین پرید و فاصله گرفت. اسب، آتش گرفته بود و شیهه می کشید. دختر جوان با بغض رویش را برگرداند اما پوریا همان جا ماند و تا پایان به سوختن هم سفر سال ها سرگردانی اش نگاه کرد. بعد، بر خاکستری که از آن توده ی آتش مانده بود خم شد، مشتی برداشت و ... قطره ای اشک از گونه اش چکید. شعله های سرخ آتش تمام آسمان را گرفته بود. اما هیچ شعله ای نمی توانست دل پوریا را بیش از آن بسوزاند. دختر جوان، هق هق کنان ، سوگواری پریا را بر گور خاکستری اسبش تماشا کرد. بعد دستش را بر شانه ی او گذاشت. پوریا سرش را برگرداند و به دختر نگاه کرد و بعد، آرام برخاست و گفت:"برویم!"

دیگر وحشتی نداشتند. از درون شعله های سرخ می گذشتند و با عبور از هر شعله ، احساس می کردند سبک تر و آرام تر می شوند. دیگر احساس گرما نمی کردند. پوریا دستش را زیر بازوی دختر سیاه پوش انداخته بود و با هم پیش می رفتند. سپیده نزده بود که از جنگل آتش گذشتند و به فضای آزاد رسیدند و هوای خنک و تازه ، حالشان را جا آورد. پوریا بر زمین نشست و گفت:" کمی خسته ام. پیش از حرکت کمی استراحت کنیم."

دخترکنارش نشست. پوریا به پشت سرش نگاه کرد و با تعجب گفت:" نگاه کن، جنگل آتش ناپدید شده."

دختر گفت:" بله. وقتی از آتش گذشتی، دیگر وجود ندارد. آن آتش درون توست و همیشه نیروی غلبه بر ترس را به تو می بخشد."

پوریا به منظره ی پشت سرش خیره شد. زیر لب زمزمه کرد:" ناپدید شد، اسب سیاه مرا هم با خودش برد..."

دختر نگاهی به پشت سرش کرد و زمزمه کرد:" آتش او را هم با خود به درون تو برد... و من..."

پایان قسمت چهارم

در قسمت بعد: پوریا و دختر جوان به کوهی می رسند که سراسر آن از خار و تیغ ، پوشیده شده. پوریا در عبور از آن کوه، دچار مشکلی می شود ... بعد از گذر از کوه خار ، دنیا تاریک می شود. خورشید می رود. آنها به تاریکی مطلق می رسند . به دشت ظلمت. در آن دشت ، پوریا دخترک را گم می کند و در آن ظلمت احساس می کند که مهر دختر، بر دل او نشسته است، اما شاهدخت چه می شود؟...



+ نوشته شده در ساعت 2:25 توسط سعید |