<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه ها</title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/</link>
<description>مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، مثل عاشقانه ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Oct 2008 14:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حسی که به آینده بر می گردد </title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#33ff66 size=7&gt;۲۴۹&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وقتی که می خوابیدم صبح بود و حالا که بیدار شده ام شب. روزها با حال بی حالی از خواب بیدار می شوم و شب ها با زور بی زوری می خوابم. سیگارهایم زود زود تمام می شوند و حاج رضا این روزها با پوفی عمیق یک بسته سیگار به من می دهد. عمیق و سرد ، گویی آخر دنیاست و سردی این روزهای پاییزی نیز آخرین فصل زندگی من ، به پیش می روم. روزهایم را با آهنگ شروع می کنم...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیرمردی، خسته و نالان بر سکویی در پارک، به سختی می نشیند. سیگار بهمن کوچکش را از جیب بیرون می آورد. با کبریتی سیگار کوچکش را روشن می کند. سیگارش که تمام شد دست ها را روی عصا ، چانه روی دست ها فکر می کند : چه بسیارند نام هایی که از درون ذهنش عبور می کنند. چه بسیارند خاطره ها و چه افزون می شوند غم هایش وقتی که تنها خودش را در آن پارک می بیند و خودش را می شنود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برگی زرد رنگ از پیش چشمانش عبور می کند. حوصله ی دنبال کردن برگها را ندارد. برگی نارنجی رنگ پشت آن برگ زرد بر زمین می افتد. به ۱۵ سالگی اش می اندیشد. به دخترک مغرور دوست داشتنی ای که دوستش داشت. حالا او کجای دنیاست؟ چه می کند؟ با که می گرید؟ با که می خندد؟ آیا هنوز آن صورت شیرین باقیست؟ به ۲۰ سالگی اش می اندیشد. به دخترکی که تنها زمانی بود و زمانی نبود. به دخترک گیجی که نمی دانست می خواهد باشد یا نه؟ به ۲۳ سالگی اش می اندیشد. به دخترکی مهربان و با خدا. به دخترکی خسته از غرور و جامانده از دروغ. به دخترکی که فصل ها با او فاصله داشت. به دختری که شهر ها از او دور بود. به ۲۴ سالگی اش می اندیشد. به دختری که شاید نه فهمید و نه خواست که بفهمد. به دختری که احساس را با زور زنده کرد. و آن وقت که زنده شد احساس دخترک مرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای تلق و تلق کفش می آید که به نظر می رسد برای خانمی باشد. صدای ریز کفش دیگری می آید که گمان می رود برای پسرکی باشد. سرش را کمی بالا می گیرد. تازگی ها دستانش می لرزند. دیگر سنی گذشته از این پیرمرد و سرگذشتش. دختر و پسر، از روبروی او رد میشوند. حرفهایشان را می شنود :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- عزیزم ! از من ناراحت نباش. من قول می دم دیگه این کارو نکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-- نیستم . فقط تنهام بذار. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- گوش کن عسل. بابا اون دختره ، دختر عمه م بود. به خدا دختر عمه م بود. می فهمی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-- می فهمم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به ناگاه نگاه دخترک به سمت پیرمرد بر می گردد. پیرمرد نگاهی پر از احساس به دخترک می کند و لبخندی عمیق می زند. عصایش را به بالا می آورد و در پهلو حفظ می کند و نگاهی عمیق به این دوستی خاطره انگیز می اندازد. پسرک می رود. دخترک نیز چشم از چشم پیرمرد می برد و به راه ادامه می دهد. ناگهان پسر دوباره برمیگردد : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-- عسل ، دوستت دارم. عاشقتم. نرو. بیا . قول می دم که همه چیز درست بشه. اذیتم نکن عسل.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سکوت سرد ببینشان پیرمرد را اشکوار از جای خود بلند می کند. پیرمرد فریاد می زند : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot; آهااااااااااای خدااااااااااااااااا. &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این همان حسی است که به آینده برمیگردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#33cccc&gt;از زمستان امسال در حد مرگ می ترسم. از زمستان ها همیشه می ترسیدم. از برف و بویش. از ابر و گرفتگی اش می ترسیدم. حالا می دانم که زمستان امسال، نیامده مرا ترسانده. من از زمستان می ترسم. آرامشی دردناک در زمستان نهفته است و فریادی که همیشه فرو خورده می شود. سخت است. سخت است.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cccc&gt;&quot; آهااااااااااااااای خدااااااااااااااا. &quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;!------ http://www.hadisystem.tk -------&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;OBJECT style=&quot;BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; WIDTH: 420px; BORDER-BOTTOM: 3px solid; HEIGHT: 46px&quot; height=46 width=420 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;URL&quot; VALUE=&quot;http://sasalovestory.persiangig.ir/audio/Audio.wma&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;rate&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;balance&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentPosition&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;defaultFrame&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;playCount&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;autoStart&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentMarker&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;invokeURLs&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;baseURL&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;volume&quot; VALUE=&quot;100&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;mute&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;uiMode&quot; VALUE=&quot;full&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;stretchToFit&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;windowlessVideo&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enabled&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableContextMenu&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;fullScreen&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIStyle&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMILang&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIFilename&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;captioningID&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableErrorDialogs&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cx&quot; VALUE=&quot;11113&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cy&quot; VALUE=&quot;1217&quot;&gt;
																							
	&lt;embed src=&quot;http://sasalovestory.persiangig.ir/audio/Audio.wma&quot; stretchtofit=&quot;true&quot; loop=&quot;true&quot; enablecontextmenu=&quot;false&quot; showcontrols=&quot;true&quot; height=&quot;165&quot; width=&quot;135&quot; name=&quot;WMP1&quot;&gt;
&lt;/embed&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/P&gt;&lt;!------ http://www.hadisystem.tk -------&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 14:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقص </title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #00ffff&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=7&gt;۲۵۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب رقصیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با فرهاد و فریدون رقص زیباست . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای فروغ خالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;امروز ۱۳ مهر ، بزرگداشت درگذشت فریدون فروغی&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای که تو دادی جانم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گو به من تا کی بمانم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمی چون آدمک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخلوقی سرگردانم. . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Oct 2008 16:44:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منم همان سعید</title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #009966&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff66 size=7&gt;۲۵۱&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خسته و دل افسرده باز به آغوش گرم قهوه ای سرد می پیوندم. دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است. نمی دانم از خدا گله کنم یا از خلق و یا خود. هر چه بود می دانستم این خواهد بود. روزی که شروع کردم به باران توصیه ای کردم و حالا حتی آن توصیه نیز به دادم نمی رسد انگار. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان من، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این پس کمی بیشتر تحملم کنید تا باز خودم را بیابم و این خارش سر را برطرف کنم. سخت و طاقت فرساست. این که چه هست را نپرسید که اکثر شما کم و بیش می دانید. نمی دانم چه خواهم کرد. فقط این را می دانم که اگر قرار باشد بیش از ۳۰ سال زنده بمانم خودم در مورد مرگ خودم تصمیم می گیرم. تازگی ها کمرم شکسته و سرم به شدت می خارد. پشتم مانند گوژ شده. کوله باری از ترانه های عاشقانه رویش سنگینی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتی است از مسئولان نظام شکایتی نکرده ام. حالا هم شکایتی از آنها نیست. اما کمی کمتر مردم را اذیت کنید. مردم مشکلات زیادی دارند. آنها را آزار ندهید. این روزها وقتی که گوشت را باز می کنی صدای آمبولانس است و آتش نشانی و دعوا. من نمی توانم به تخیل دخترانه ی خودم تسکین دهم و نمی توانم این تخیل زیبا را پر و بال دهم تا باز به خودم بگویم که امیدی هست و خدا پیش من نشسته است. خوش به حال آنهایی که چنین تخیل قوی ای دارند چرا که همین نیز خودش نوعی آرامش کاذب است که به درد روحیه ی حساس دختران می خورد. و خداوند شاهد است که در حرفهایم حتی اندکی کنایه نیست و طنز. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید اندکی تنهایی نیاز داشته باشم و شاید اندکی شلوغی. درست نمی دانم. شاید مدتی ننویسم و یا شاید تند تند بنویسم. تا مدتی شاید نوشته های من نوشته های ادبی ای نباشند و هیچ گونه ارزش ادبی ای نداشته باشند. برای همین چیزهاست که می گویم اندکی تحملم کنید قول می دهم همه چیز درست شود. نمی دانم چرا اکثر اتفاقات زندگی ام خلاصه می شوند در خزان و زمستان. باورم نمی شد که همین روزها روز مهرگان باشد و روز عشق ایرانی. برای من که سکوت اطرافم نه می شکند نه نمی شکند چه فرقی می کند. حالا که می نویسم ساکت و اندوهناک و خسته با خارشی در سر و با خواهشی در دل، سرد و صبورم. نمی دانم چرا پاییز؟ چرا من؟ چرا باز هوای ابری دلتنگ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیزان دوست، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من را ببخشید که این گونه شده ام و می دانم دل همه پر است و اینجا ایران است و من . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آب دهانم را به سختی پایین می دهم تا متنم را ادامه دهم. جهان ، این چنین تاریک و سیاه ، به نظرم جای زندگی نیست اما نترسید. خوب می دانم که جای مردگی هم نیست. شاید سرهنگ فرانک اسلید بهترین حرف را می زد که تانگو زیاد سخت نیست. &quot;اگر اشتباهی بکنی و دست و پات به هم گره بخوره کافیه همون طور ادامه بدی.&quot; شاید آنقدر نوشتم تا آرام شوم. شاید این قدر ننوشتم تا آرام شوم و کمی از این حس اضطراب کم کنم که این حس البته به حالا مربوط نمی شود بلکه به حدودا یک سال دیگر برمی گردد. می بینید؟ مگر می شود حسی به آینده برگردد؟ معمولا به آینده می رود و به گذشته برمی گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیوارهای اتاقم با من حرف می زنند و من از تنهایی در می آیم. در زخمی اتاق، همچنان به من اثبات می کند که خواب نبوده ام. دیوار زخمی اتاق همچنان فریاد می زند که خواب نبوده ام. من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من با ناشنوایی شما مشکلی ندارم . شما با شنوایی من مشکلی ندارید؟ چه جمله ی زیبایی. شاید قشنگ تر از خود جمله طرز ادا شدنش باشه که رضا هم بد ادا نکرد. هوا دارد تاریک تر می شود و شبی عمیق منتظر من است. می خواهم با یک لیوان چای و چند حبه قند و یک سیگار وینستون به دیدار و استقبال این شب ملعون متبرک بروم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان عزیزم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد شاملو و خدا</title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #0099cc&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=7&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #0099cc&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=7&gt;۲۵۵&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلایق ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مستید و منگ ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا به تظاهر تزویر می کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شب هنوز مانده دو دانگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ور طائبید و پاک و مسلمان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نماز را از چاوشان نیامده بانگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;درود بر احمد شاملو که خدایی دیگرگونه آفرید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و خدا ؟ </title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;کسی با تمام وجود روی قلبم راه رفت و&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;رفت. . . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;کسی با تمام وجود روی قلبم راه می رود &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و عاقبت می رود &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و تو در آن گوشه که کز کرده ای &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;به من و آن کس &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;خندیدی و می خندی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2lcqsgo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پیوست :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از  همین  حالا  به  &lt;A href=&quot;http://www.mowj.ir/PatitionList.php&quot; target=_blank&gt;موج سوم &lt;/A&gt;  بپیوندید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زجر میر </title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر مزارم ایستاده ای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در من چه می جوری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی نیست جز قبر و مرده و کفن و اندکی زنده نما ــ انسان نما ــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نجور عشق من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نجور .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من سالهاست می جورم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادت هست چه گفتم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها پیش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو به تو گفتم : &quot;گهگاهی که دلت تنگ شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستانت را در جیبت بگذار و از دیواری آویزان شو  ( ! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس مرا درک خواهی کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که بر تنت آویزان شدم . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن وقت، وقتی هم حسم شدی ، هم دل هم می شویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن وقت دل تنگیت تمام می شود &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا گلت را با خودت ببر؛ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن را برای کسی ببر که وقتی زنده است به فکرش هستی  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مُردن، کار شاقّی نیست با وفا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از با تو بودن راحت تر است   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بحال با خود اندیشیده ای که صورت یک مرده چقدر حرف نهان دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صورتم را در آینه ورانداز که می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می فهمم از یک مرده ، بیشتر حرف دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این می شود که می گویم تو که نیستی و حتی اگر باشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زجر میر&lt;/STRONG&gt; ، منم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=5&gt;* * * * *&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید تصورش برای خوانندگان عاشقانه ها سخت باشد . خیلی سعی کردم تشبیهی بیاورم اما تشبیهی نیست. فقط می توانید خود را در یک کویر تصور کنید که هر چهار طرف به فاصله ی کیلومترها، آدمک هایی هستند. از چهار آدمک ۳ تا مترسک هستند و شما را گول خواهند زد. گرمای آفتاب کویر کم کم امیدتان را از بین خواهد برد. اگر به سمت یکی از این ها حرکت کنید قطعا فاصله تان نسبت به هر ۳ تای دیگر چند برابر خواهد شد. پس در نتیجه شما باید خیلی تلاش کنید. باید راه بروید و راه بروید و گرما و اشتباهاتتان را تحمل کنید. فکر کنید وقتی هر ۳ تا انتخاب اولتان اشتباه بوده و فقط یک انتخاب دارید چه حسی دارید؟ و حالا تصور کنید که از ابتدا نیز می دانستید آن آدمک از بین این چهار آدمک اصلا برای شما نخواهد بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر بپرسید چه اجباری دارم که این راه را بروم می گویم برای شما اجباری نیست. برای من چرا.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی از خانم ها خودشان را اذیت نکنند. آنها چنین چیزی را درک نمی کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عروسک بازی که نیست. زندگیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iimage.us/images/w3ud3gsc064qx8qopevb.jpg&quot; target=_blank&gt;این لینک&lt;/A&gt; هم دیدنش بد نیست. [ حذف شد . . . ]&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمدی و گفتی : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خوشی برایت آورده ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمدی و بردی هر آنچه که تصور داشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ناراحت می شدی اگر انسان می بودی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل من !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم در انبوهی از کثافات شنا می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00ffcc&gt;به زودی نظرات اینجا را قرار می دهم. نگرانم نشوید. چیزی نیست. دوستانی که از دستم ناراحت هستند را معذرت جویی می کنم. همه شان را به اینجا دعوت خواهم کرد. دوستانی هم که اینجا را می شناسند لینک عاشقانه ها را در وبلاگشان به آدرس اینجا تغییر بدهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00ffcc&gt;پای در زنجیر پرواز می کنم ... با غم های درون اوج می گیرم .... با شکست هایم به پیش می تازم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00ffcc&gt;با اشک هایم سفر می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 00:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمر +</title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3399cc&gt;شاید بعد از آنکه متن زیر را خواندید بگویید چرا این را نوشت. من هم جوابی برای این سوال ندارم. احساس کردن یک زن پس از چند قرن و این چنین احساس نزدیکی کردن شاید.  به گمانم ما درگیریم. درگیر فشارها. ما هنوز درگیر فشار هاییم. فشار به مچ دست باشد یا به قلب، فرق ندارد. بوییدن مو باشد یا پیراهن زیر، فرقی ندارد.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از این بود که به مقام مدرس سلطنتی فن معانی و بیان در میلان منسوب شدی . سفر به آنجا تجربه ی بی نظیری بود و چه بسا بتوانیم آن را غنی ترین ساعاتی که با همدیگر گذرانده ایم بدانیم. آیا آن روز دل انگیز پاییز را به یاد داری که با هم برای گردش به خیابان کاسیا رفتیم؟ ( سعید : به نظر می رسد اینجا جملاتی بوده است که حذف شده. اگر نه، چرا ابتدا از کاسیا اسم می برد و سپس به سراغ فلورنتینا می رود؟ می توان تصور کرد که جملاتی عاشقانه بوده و یا شاید جملاتی که برای همه ی دنیا مثبت ۱۶ و برای ما مثبت عمر) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنگاه به شهر قدیمی فلورنتینا که پادگانی نظامی داشت و در ساحل رودخانه ی آرنو بود رسیدیم. به یاد می آوری چگونه ایستادیم و به کوههای برف پوشیده ای که از لابلای درختان پیدا شده بود اشاره کردیم؟ اورل! تو فقط دیدگاه ها را به یاد می آوری ، نمی توانی دست کم برخی از تجربه ها را هم به خاطر بیاوری؟ چند لحظه بعد از رودخانه عبور کردیم، هنوز روی پل بودیم که از پشت سر به سوی من آمدی. با چند نفر از مردها گرم بحث و گفتگو بودی که ناگهان به کنار من رسیدی. دستت را روی شانه ام حس کردم، سپس به نرمی مرا به سوی خود کشیدی و در گوشم زمزمه کردی : &quot;فلوریا! زندگی بسیار کوتاه است.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد مچم را در چنگ گرفتی و آن را به شدت فشردی گویی در آن حال مصمم بودی که هرگز نمی خواهی این لحظه را از یاد ببری. همان جا بود که پرسیدی می توانی موهای مرا ببویی. که بوییدی. لحظه ای که موهای بلندم را گشودی تا عطر آن را ببویی نفست را روی گردنم حس کردم. انگار می خواستی تمام وجود مرا بدرون خود استشمام کنی، گویی که جای من درون وجود تو بود. چنین بود که می خواستی به من حالی کنی برای همیشه از آن تو خواهم بود چون روح هایمان در هم آمیخته بود. این پیش از آن بود که مونیکا به میلان بیاید، پیش از آن برنامه های خسته کننده ی ازدواج و پیش از آنکه متالهین مسیحی را ملاقات کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اسقف گرامی، پس نیا بگو که آنچه بر روی پل رودخانه ی آرنو، رخ داد نتیجه ی «امیال نفسانی» یا «تسلیم نفس» شدن بود. آن روز افراد بسیاری به ما می نگریستند و احتمالا همین ویژگی خاص است که سبب شده من آن را چنین واضح به یاد بیاورم. آنجا بر روی آن پل ، ناگهان کاری (!) کردی که می دانستی برای من ارزش زیادی دارد، به گمان من این حرکت، بیان عمیق پذیرش این واقعیت بود که من زن زندگی تو هستم. هر چند بنا بر قانون، همسر تو نبودم. در عین حال معتقدم که می توانست بیان گونه ای رهایی باشد زیرا سرانجام موفق شده بودیم به راحتی در سرزمینی حرکت کنیم که بسیار از مونیکا دور بود. آیا هر یک از ما به نحوی فراری نبودیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;قسمتی از نامه ی فلوریا آملیا به اورلیوس آوگستین ، اسقف هیپو&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افطار</title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;پس شادی کجاست؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تو حیاطه. داره با بچه ها بازی می کنه.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;صداشون کن بیان افطار.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;باشه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شادی!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امید! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو!&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیاین. افطاره. . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 13:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باتلاق (2) </title>
<link>http://sasalovestory.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;اگر عادت بود باید برای همه شان می بود. یعنی عادت به گلستان نه گل. برگشتم و نگاهی به اطراف انداختم. گلی بود که مرا خوانده بود. پرسیدم : &quot;شما مرا صدا زدی؟&quot; پاسخ داد : &quot;نه&quot; و زیرکانه لبخندی زد. دست به ساقه اش دادم. لمسش کردم و بوییدمش. دیوانه اش شدم. نمی خواستم گلستان را. نمی خواستم بهاران را. من، تنها او را می خواستم. ساقه اش را با دست، محکم گرفتم. زیر خاک را کندم و از ریشه بیرون آوردمش. او نیز خوشحال بود. لب بر گلبرگ هایش نهادم و با هم به سمت جنگلی رفتیم که بارها برای او تعریف کرده بودم. به جنگل که رسیدیم مدهوش از زیبایی جنگل که این بار گویی زیباییش دو چندان شده بود به پیش می رفتیم. جایی رسیدیم که هرگز ندیده بودم. برگ های زرد فراوان روی آبهای حاصل از باران. درختان انبوه و شاخه های پیچ در پیچ کاری می کردند که برای عبور از میان آنها تعظیم کنم و سپس عبور. &quot;گلکم! از کدامین سو برویم؟&quot; با حسی سرشار از ابهام، پاسخ داد : &quot;از همین سو!&quot; نه امّا آوردم و نه اگر. رفتیم. رفتیم تا لحظه ای رسید که گمان بردم که پاهایم توان حرکت ندارد. اما باز رفتیم. رفتیم تا جایی که دیگر حدس و گمان، چاره ی درد نبود. درد بود. من گرفتار باتلاقی شده بودم که دیگر رهایی از آن امکان پذیر نمی نمود. من داشتم فرو می رفتم. گل سرخ در دستانم بود. هراسان به خود تکانی دادم. می خواستم رها شوم اما امکان پذیر نبود. گل را نگاه کردم. حالا تیغ هایش را بیشتر حس می کردم. دستان زخمی ام را دیدم و لبخند روی لبانم به اشکهایی بدل شد که از چشمانم سرازیر بود. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;با نگرانی و اضطراب گفتم : &quot;من . . . من دارم فرو می روم.&quot; ترس همه ی وجودم را فرا گرفته بود. گل نیز ترسیده بود : &quot;خودت را نجات بده. برو بیرون. حرکت کن.&quot; حرکت می کردم اما هر حرکتی مرا بیشتر در باتلاق فرو می برد. گفتم : &quot;گلکم! عزیزکم! تو برو&quot; فریاد زد: &quot;نه سعید. نه! نمی روم. هر بلایی که باشد با هم تحمل می کنیم. با هم.&quot; با گونه ای سراسر خیس از اشک، دوباره فریاد زدم: &quot;نه! نه! نه! برو. آماده باش. می خواهم به بیرون پرتابت کنم.&quot; باد را صدا زدم : &quot;آهای باد خزانی! این گل من است. اما تقدیر من و او ، ماندن با هم نبود. بیا! بیا و او را با خود ببر. من تاوان این عشق را پس خواهم داد.&quot; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;گل سرخ اشک می ریخت. شبنم هایش خاطره ی با او بودن را یادآوری می کرد. چشمانم می باریدند. آنها را روی هم گذاشتم و باز بوییدمش. دوباره چشمانم را باز کردم. نگاهی به پژمردگی گل انداختم. او دیگر برای من نبود. سخت بود و سخت. درد بود و درد. می دانستم باید در یک لحظه فراموش کرد. گذر کرد. پس چشمانم را محکم به هم فشار دادم و فریاد زدم: &quot;دوستت دارم.&quot; و با تمام قدرت، به بیرون از باتلاق پرتابش کردم. باد شروع به وزیدن کرد. ابتدا نمی توانستم چشمانم را باز کنم. این باد قوی پاییزی شاخ و برگ و تیغ های گل ها و درختان را به چشمانم می کوبید. پس از لحظاتی چند، باد، آرام شد و سپس، دیگر بادی نبود. چشمانم را باز کردم. نه گلی بود و نه اشکی.&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;سعید!&quot; فریاد زدم: &quot;این بو، بویی آشناست. من . . . من می شناسمش. تو برای باتلاق نیستی. آن قسمت از باتلاق، خطرناک است. صبر کن. می آیم.&quot; یک خیز به جلو برداشتم. یعنی به پشت سر و به سمت گل. اما هر چه بیشتر به جلو می رفتم بیشتر در باتلاق فرو می رفتم. برگ سبز را به دهان گرفتم و به جلو رفتم. می رفتم. هم به جلو و هم به پایین می رفتم . حالا تنها سرم از گردن به بالا بیرون از باتلاق بود. چیزی تا رسیدن به آن گل باقی نبود. لبخندی روی لبم نشست. داشتم می رسیدم. نمی دانستم زودتر می رسم یا زودتر فرو می روم؟! اما همچنان می رفتم. حالا برگ در دهانم با باتلاق، هم سطح شده بود. از دهان به پایین در باتلاق بودم. دستم را به سمت گل دراز کردم. بوی خوشایندی بود. بوی سالها پیش. دهانم نیز در حال فرو رفتن در باتلاق بود. برگ را از دهان گرفتم و روی سرم گذاردم. حالا فقط می توانستم نفس بکشم. دستم را دراز کردم و گل را لمس کردم. می دانستم روزی کنار من خواهد بود. برگ سبز نیز خوشحال بود. سرم را کمی به عقب مایل کردم تا بتوانم نفس بکشم. دیگر نمی توانستم گل را به خوبی ببینم. برگ از پشت سرم افتاده بود. کمی تلاش کردم تا برگ را از پشت سرم دوباره یافتم. آن گل، هیچ برگی نداشت و تنها چیزی که آزارش می داد همین بود. برگ و گل را کنار هم گذاشتم. آنها خودشان می دانستند چگونه با هم کامل شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من نمی توانستم ذره ای به جلو و یا ذره ای به عقب حرکت کنم. فاصله مان به اندازه ی یک دست بود.اما :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می توانستم این دوستی را ببینم. می توانستم انسانیت را بشنوم. و می توانستم بوی گذشته را نفس بکشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پایان&lt;/FONT&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن: این پایان داستان من بود ولی گویی شخصیت ها می خواهند همچنان بنویسمشان. خدا بودن چقدر سخت است. گرچه من دیگر خدای این داستان نخواهم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن: این داستان، همچنان تخیلی بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 23:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasalovestory&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>sasalovestory</dc:creator>
<guid>http://sasalovestory.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
